
گفتم : " بگو .. در زلال کدام رود تنت را میشویی ؛ تا قطره قطره اش را در معبد مجوّف خاطرم بچکانم .. که به وقت ظلمات فراموشی ، حس امن بودنت از یادم نرود- گویی از تکاثرخیال قطره هاست که جانم به تکاپوی شهوتی خاموش شعله میزند - کدام رود؟! بگوکدام راه ؟! تا تمام مسیر را به رویارویی امواج بشکافم "
گفتی :"راهی نیست " !
و اینگونه بود که عاشقانه ها جان گرفتند .. یکی ناز و دیگری نیاز .david gilmour .......................... NO WAY


چند روز پیش فیلمی دیدم با عنوان "هفته من با مرلین" ، فیلم زیبایی بود که من را مجذوب شخصیت مرلین مونرو کرد و خواستم با معرفی این فیلم بهانه ای داشته باشم تا درباره ی زنی حرف بزنم که از نظر من زیبا .. جذاب .. قوی .. با استعداد .. مدرن .. بسیار با نمک و دوست داشتنیست .زنی که ، مردها عاشقش میشوند و زنها یا به او حسادت میکنند و یا به اینهمه زیبایی در یک جا غبطه میخورند .. شخصیت ارائه شده از مرلین مونرو در این فیلم در ابتدا متفاوت با تصوریر ذهنیی بود که از وی داشتم ولی وقتی فیلم جلوتر رفت در نهایت به زنی رسیدم که برای من بسیار قابل تحسین است .. این فیلم مربوط به شش سال پیش از مرگ مرلین است یعنی دوران اوج شهرتش که برای ساخت یک فیلم کمدی به کارگردانی سر لارنس الیویر، همراه همسرش آرتور میلر به انگلستان سفر میکند .. در ابتدا مرلین در برابر سر لارنس - بهترین بازیگر تئاتر قرن بیستم - اعتماد به نفسش را از دست میدهد و نمیتواند با نقشش ارتباط بر قرار کند اما بعد از بازگشت همسرش به امریکا و رابطه عاشقانه اش با کالین کلارک دستیار سوم کارگردان به خوبی از پس نقشش بر می آید .. وقتی از کلارک درباره ارتباط خوب شدن حال روحی مرلین و رابطه شان میپرسند کلارک جواب میدهد که مرلین فقط نیاز به یک" دوست" دارد .. در انتهای فیلم ،مرلین با یک خداحافظی دوستانه با معشوقش به امریکا برمیگردد .. اینها ظاهر داستان فیلم هستند و اما آنچه در این فیلم برایم جالب بود همراهی دو شخصیت متضاد است در کنار هم .. آرتور میلر با آن شخصیت اخلاق گرا و خشک در کنار روح بی قرار و نا ارام مرلین مونرو که پر از انرژی و احساس است و عمر کوتاه این ازدواج و نهایتن مرگ مشکوک مرلین ( در اثر مصرف بیش از حد خواب آور) یک سال بعد از جداییشان –البته شایعاتی هم درباره ی رابطه مونرو با جان اف کندی و ارتباط مرگش با دلزدگی مونرو از کندی بوده اما آنچه توجه من را جلب کرد در کنار هم قرار گرفتن مونرو و میلر است – درباره ی پیوند عجیب این دو موجود ناهمگون-به زعم من- میتوانم بگویم که شاید هر کدامشان در طرف مقابل دنبال نداشته هایش بوده .. شاید شخصیت مونرو از آنچه که به وی لقب داده بودند (موبور خنگ) فراتر بوده .. یا شاید دغدغه های ذهنی آرتور میلر درباره ی نهاد خانواده و مشکلات اجتماع آنقدر زیاد بود- تا جایی که درام خالی از نگاه اجتماعی را بی ارزش و ضد دراماتیک میدانست- توانایی همراهی زنی افسرده با مشکلات عمیق روحی که دچار دوگانگی و خلاء شده بود را نداشت .. شاید اگر آرتور میلر وجود بخشنده ای داشت ، مرلین –زنی که تمام ملاکهای یک زن کامل را داشت – میتوانست زوایای تاریک روحش را پالایش کند و خاطرات تلخ کودکیش از مادر روان پریش و عدم حضور پدرگرفته تا زندگی در پرورشگاه و ازدواجش در شانزده سالگی و .. را به فراموشی بسپارد و از یک ستاره ی سکـــ.سی سینما به یک هنرپیشه ی برجسته تر و مهم تر تبدیل بشود .. مرلینی که من در این فیلم دیدم میخواست او را ببینند اما نه فقط به عنوان نماد جذابیت جنسی بلکه به شکل یک هنرمند واقعی .. زنی که در اوج شهرتش گفت :"من یک زن بازنده ام".

آرتور میلر نویسنده ی بزرگی بود ..او را استاد دیالوگنویسی می دانستد ..آثار آرتور میلر بر نقش خانواده، اخلاق و تعهدات شخصی تأکید داشت .. آرتور میلردر سن 33 سالگی "مرگ یک دستفروش" را نوشت که یکی از تأثیرگذارترین نمایشنامههای قرن بیستم بود و به همین دلیل دنیای هنر از او به عنوان بزرگترین فیلمنامه نویس معاصر یاد کرده است. "مرگ یک دستفروش " از نخستین تراژدیهای مدرن جهان است که سه جایزه اصلی نمایشنامهنویسی یعنی" پولیتزر" ، " تونی" و جایزه "حلقه منتقدان نمایشنامهنویسی" نیویورک را از آن خود کرد.
مرگ یک دستفروش داستان مردمیست که در عصر سرمایه داری اوضاع اقتصادیشان روز به روز بدتر میشود و آنها را به جایی میرساند که به اینگونه زندگی عادت میکنند و در این میان دستفروش انسانیست که در توهمات خود روز به روز غرق تر میشود .. شاید توهم یک زندگی مرفه و آرام .
متن نمایشنامه " مرگ یک دستفروش "

A Woman Left Lonely............janis joplin

حسابها تصفیه شد .. میان من و خودم ..
گویا درین هیاهوی خاکستری باید با رنگها آمیخت .
nancy sinatra ............. as tears go by

+عذرخواهی بابت نبودنم
Paul Anka.................. Papa

و مغلول در تقلــــای بی نتیجه ی رهیدن
و مغلوبِ تقدیر " هنــــــــــــوز باش " ،
-میسوزانند .. خرده شیشه های لای زخم-
امـــــــا
نوای دلنشین تپش های تند یک تپنده ی کوچک
و تنظیم بی نقص مغنـــــــی طبیعتــــــ
نفیر سرود " ادامه " را در جان میدمد
"پایان"
از ظلام شب زاده شد
و یک روز در تاریکی آغوش شب خواهد آرمید
کسی از لای در نگاه میکند ؟
کسی آنسوی دیوار گوش ایستاده ؟
نه !
بستری از سوسن های سپید میسازد
چرا که یک روز در تاریکی آغوش شب خواهد آرمید
۲.
تمامش کن مرا
به خوابزده ی لحظه ی وداع
به ظلام بستر سپید مرگ
تنها لکه مانده های ماسیده ی نور آغشته به عطر کافور
جایی که بر مزار دست می افشانند و پای میکوبند
+مشغول خوندن کتاب "چنین گفت زرتشت" هستم .. توی بخش یکم گفتارهای زرتشت قسمتی هست با عنوان "درباره ی واعظان مرگ" که حین خوندن احساس کردم من هم جزو این دسته هستم .. گاهی خیلی خسته میشم از این دید تاریکم .. نمیدونم کی و چی رو باید مقصر دونست .. اما نیچه به من گفت که این اصلن خوب نیست .. البته باید تا اخرش بخونم .. تا بفهمم غایتم چیست که پی بگیرم و راهم کجاست که در پیش .. "چنین گفت زرتشت" یک کتاب کاملن مقدسه که برای انسان مدرن نازل شده .. البته این نظر منه
+ اگر از کتابی برای همه کس و هیچکس بگذریم .. امشب عجیب هوس اهنگی رو کردم که ترجیح دادم با هم گوش کنیم
you are not alone ........... michael jackson

+کلن گفتم .. من چیزیم نیست
+احساس میکنم در سال تولید ملی دوستان وبلاگ نویس تولیداتشون کم کم داره رو به افول میره .. یکیشونم من ![]()
+ای بر پدر سرما خوردگی لهنت
یک جایزهٔ اُسکار برای موسیقی متن فیلم پاپیون و پنج جایزهٔ اِمی .. هفده نامزدی جایزهٔ اسکار، پنج نامزدی جایزهٔ گرمی،چهار نامزدی جایزهٔ بفتا و نه بار نامزدی گلدن گلوب
از آثار او میشود به موسیقی متن فیلمهایی چون :
فرار از سیاره میمونها، طالع نحس، فرار لوگان، كاپریكورن یك، گذرگاه کاساندرا ٬ پاپیون ٬ بیگانه، نبرد نهایی، كاشفان، فضای درون، همیشه جوان، رستاخیز، نیروی هوایی یك، مارشالهای آمریكایی، مامی، شكار، مرد تو خالی و مزد همه ترسها اشاره كرد
و این هم دو اثر زیبای جری گلدسمیت تقدیم به شما


+فیلم پاپیون رو اگه ندیدین حتمن پیشنهاد میکنم ببینید ولی گذرگاه کاساندرا فقط موسیقیش قشنگه
چرت نگفتم .. اینو گفتم که بگم همه یه جوراییمون میشه که وقتی حال همو میگیریم خنک میشیم ..اصلن آدمیزاد مرض دار به دنیا میاد و مرض دار هم از دنیا میره ..
اگه بخوام ارذلونی حرف نزنم .. باید بگم : انگار وقتی نباشی برای خودتم با ارزش تری .. مثل همه ی اون چیزایی که به دست نمیان .. نه .. بازم مشکل کلماتن که نمیتونن منظورمو توضیح بدن .. کلمات ؟ .. راستی چرا قراردادا رو عوض نکنیم ؟ مثلن خوب بشه بد و بد بشه خوب ؟ .. دیگه دارم چرت میگم .. باید بخوابم .. باید این وبلاگ هم بخوابه .. اگه خوابش ابدی نشد برمیگردم و اگه شد .. که هیچ

نفس منه این پرنسس کوچولو
+نپرسین جریان گوشای خرگوشه چیه که خودمم نمیدونم ![]()
ای شرقی غمگین ................ فریدون فرخزاد

ای شرقی غمگین بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
ای شرقی غمگین زمستون پیش رومه
با من اگه باشی گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
حجابش تاریک استُ زمخت
نسیمی نمیوزد که پرده را پس بزند
و یا حتی تکانی بدهد
پیش تر ها اواز میخواند *
خوب هم میخواند .. اما تازگی ها زمزمه میکند –نامفهوم-
.. از کی ؟ .. در برابرش زمان معنا ندارد - تنها چند حرف است : ز م ا ن ..... صفحه ی ساعت و عقربه ها تنها چند فرمند .. همین ! اینکه همین حالا شروع به زمزمه کرده یا چند سال است ؟! نمیدانم .. -
گوشم را تیز میکنم .. شاید چیزی بفهمم ازین زمزمه ی گنگ .. اما صدایش آهسته و آهسته تر میشود .. و .. سکوت .. سکوت ؟!
وای عشق ٬ چرا ساکت شدی ؟!
وای عشق ترانه نمیخوانی نخوان .. زمزمه نمیکنی نکن .. ناله ای .. نشانه ای .. اشاره ای ..
وای عشق
از پس این ستر نامبارک هیچ پیداستُ بس
- چنگ می اندازم پس بزنم .. میدوم .. لحظه ها را میدوم .. درین میان پیر میشوم .. گفتم که .. زمان معنی ندارد ..میدوم .. نمیرسم .. نمیرسم حتی به ظلمت حجابش .. در جا میزنم مدام .. بیهوده فضا را میکاوم .. -
تو در برابرمی در پس پرده اما دستانم عاجزند به لمست .. لمس تو بماند به لمس حجابت هم ناتوانم ..
وای عشق
چیزی بگو
یا به نوک انگشت ردی بنداز بر تن بی روح پرده
وای عشق .. وای عشق
بگو که هنوز زنده ای ..
در کتابخانه ی پدر لای صفحات کتابهای جیبی گم میشدم و عطر لذیذ سفره ی افطاری مادر بود که مرا به خود می آورد ..
نیمه شب بیدار میشدم و چشم میدوختم به آسمان روشن نیمه شب که قاب شده بود با پنجره ی باز سپید منقش به شیشه های رنگی .. تا شهابی ببینم و لذت خواب برایم دو چندان شود .. درین میان پچ پچ نماز شب خواندنهای مادربزرگ بود که لالایی میگفت انگار برای پلکهای سنگینم
صبح زود کنار پنجره باز کوچه مینشستم و گذر گهگاه مردی سوار بر دوچرخه را تماشا میکردم تا پدربزرگ در دستان یخ کرده به سرمای بی رحم خوی که بوی سیگار هم میداد برایم خامه و عسل و نان تازه بیاورد ..
مادر گفت : " عشق هست " و پدر لابلای اشعارش عاشقی یادم داد ...................................
+خوی زادگاه منه :)

+ تصویر " عمو نوروز و ننه سرما " از کارای خودمه .. نوروز ۱۳۸۷کارت تبریک آموزشگاه هنری ویژه
یکی بود یکی نبود
پير مردي بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوه تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازه شهر.بيرون از دروازه شهر پيرزني زندگي مي كرد كه دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار, صبح زود پا مي شد, بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط,هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليته پرچين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستش. اما, سر قليان آتش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست.چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد.آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن مي شد و پيرزن بيدار مي شد. و میفهمید که اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند. و این هر سال تکرار میشود. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن میتواند عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد
+چند تا اهنگ شاد براتون اپلود کردم ...... امیدوارم نوروز شادی داشته باشین :)
elvis presley.......... jailhouse rock
mary hopkins .........those were the days
olivia newton john and john travolta.... you're the one that i want
take a chance on me...... abba
+یه ویدیو کلیپ براتون آپلود کردم که از کارای برادرمه .. انیمیشنش کار من نیست چون اون سالی که این کلیپ کار شد من باردار بودم و کاری جز تماشا کردن نمیتونستم انجام بدم .. امیدوارم خوشتون بیاد
سال نو مبارک

*حاجی فیروز*
به نظر زنده یاد مهرداد بهار، اسطوره شناس، حاجی فیروز بازمانده آیین ایزد شهید شونده است و مراسم سوگ سیاوش نیز نموداری از همین آیین است. چهره سیاه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نیز نماد خون سرخ سیاوش و حیات مجدد ایزد شهید شونده و شادی او شادی زایش دوباره آنهاست که با خود رویش و برکت می آورند.
شیدا جلیلوند صدفی که بر هبوط ایشتر، ایزد بانوی باروری و زایش در اساطیر بین النهرین کار کرده، به نکته ای برخورد کرده که آن را تاییدی بر نظریه زنده یاد مهرداد بهار می داند. ایشتر به جهان زیرین سفر می کند و برای او دیگر بازگشتی نیست. پس از فرو شدن ایشتر، زایش و باروری بر زمین باز می ایستد. خدایان در صدد چاره جویی بر می آیند و سرانجام موفق می شوند آب زندگی را به دست آوردند و بر ایشتر بپاشند. اما طبق قانون سرای مردگان، ایشتر باید جانشینی برگزیند تا او را به جای خود به جهان زیرین بفرستد. ایشتر شوهر خود، دو موزی، را که از بازگشت او ناخشنود بود، بر می گزیند. جامه سرخ به تن دوموزی می کنند، روغن خوشبو به تنش می مالند، نی لاجورد نشان به دستش می دهند و او را به جهان زیرین می کشانند. دوموزی ایزد نباتی است که با رفتنش به جهان زیرین گیاهان خشک می شوند. پس چاره چیست؟ خواهر دوموزی نیمی از سال را به جای برادرش در سرزمین مردگان به سر می برد تا برادرش به روی زمین بازآید و گیاهان جان بگیرند. بالا آمدن دو موزی و رویش گیاهان همزمان با فرا رسیدن بهار و نوروزی ما ایرانی هاست. در آن هنگام که دوموزی به همراه مردگان بالا می آید و سال نو آغاز می شود، ایرانیان نیز به استقبال فروهرهای مردگان می روند و برای روان های مردگان که به خانه و کاشانه خود بازگشته اند، مراسم دینی برگزار می کنند. همزمان با این آداب و رسوم، حاجی فیروز با جامه ای سرخ و چهره سیاه و دایره زنگی در دست، فرا رسیدن بهار را نوید می دهد.
منبع:سایت دانشجویان ایران
شعر حاجی فیروز ................ کارو
![]()
متن شعر در ادامه مطلب آمده
کارو دِردِریان برادر ویگن سروده های عاشقانه هم دارد اما معروفیتش به دلیل دید انتقادی وی به مشکلات و حقایق تلخ اجتماع بوده .. کتاب " کفرنامه " اش از جمله کتابهای ممنوعه در ایران و کشورهای اسلامی است
+درباره ای شعر با توجه به اینکه از زبان یک حاجی فیروز سروده شد و درباره ی اثرات تلخ فقر هست ..من ترجیح دادم نظر شخصیمو هم بگم .. من به شخصه با کسانی که به هنرمندانی مثل دلقکها یا تلخکها ویا سیاه های نمایش سیاه بازی و حتی حاجی فیروزها به چشم ادمهای بدبختی که از فرط گرسنگی مردم را میخندانند تا تکه ای نان گیرشان بیاید شدیدا مخالفم .. البته بنده در حد و حدودی نیستم که شعر کارو را نقد کنم .. این شعر میتونه اززبان یک حاجی فیروز خاص باشه
این هم حاجی فیروز دستپخت من :)

رفته بودم نفسی تازه کنم
برگشتم
ضمنا ...... پوست هم انداختم
+ممنونم از تمام دوستانی که نگرانم بودن و برای پست پایین چه خصوصی و چه عمومی کامنت گذاشتن ........ خوش باشین ![]()
+ یه ریزه اوضاع روحیم مثل این انیمیشنه شده .. سعی میکنم خوب بشم و برگردم .. ضمنا این انیمیشن کار من نیست
![]()
*مسبوت : مرده
*مسبوط : تب دار
+عید داره میاد .. خونه تکونی و آرزوی قدیمی من : داشتن چوب جادویی هری پاتر 
+یه هدیه از نوع اختصاصی به the doors دوستان .. یه فیلم مستند درباره ی جیم موریسون آپلود کردم .. حجمش 83.7 MB .. امیدوارم بپسندین



برای دیدن توی سایز بزرگ :
میدونم شنیدینش .. جزو آهنگاییه که هر وقت گوش میدم میرم توی رویاهام .. واقعن زیباست
سمین غانم ........ گل گلدون من

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو را از شاخه چیده
گوشه آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من می رم گم می شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی می شه
امّا گل خورشید
رو شاخه های بید
دلش می گیره
درّه مهتابی می شه
امّا گل مهتاب
از برکه های آب
بالا نمیره
تو که دست تکون می دی
به ستاره جون می دی
می شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
می سوزه شقایق از داغ
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
(فرهاد شیبانی)

اصغرفرهادی: سلام به مردمِ خوب سرزمینم. در این لحظه بسیاری ایرانیان سرتاسر جهان دارند ما را نگاه می کنند. فکر می کنم آن ها بسیار خوشحال اند. آن ها تنها به خاطر این جایزه ی مهم یا یک فیلم یا فیلم ساز خوشحال نیستند. آن ها خوشحال اند چون در این زمان که صحبتِ جنگ و تهدید و حمله بین سیاستمداران رد و بدل می شود، این جا صحبت از فرهنگ غنی کشورشان ایران است. یک فرهنگ غنی و قدیمی که زیر گرد و غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را تقدیم مردم سرزمین ام می کنم. مردمی که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند
و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند...
دانلود کنید و با غرور تماشا کنید
+ و چه خوب گفت کرزلنگ !
اما .. یک گلوله از تفنگی شلیک شد ! .. سرعتش حس پروانگی نداشت .. حتی باد هم در برابرش به هیچ میماند .. سر راه هر چه بود میسوزاندُ میرفت .. برگ را .. گل را .. بال پروانه را!!!! .. بال پروانه را آتش زدُ رفت .. چه ملودی ناموزونی! .. پروانه که باید در اتش عشق شمع بسوزدُ شاعر و عارف برایش قصیده بسرایندُ به معراج رفتن پروانه را پای بکوبند ..اما پروانه سوخت به آتش یک گلوله سربی که نه غزل سرش میشود و نه رقص شعله های شمع میفهمد .. پروانه مرد .. یکی یکی را کشت .. نه ! یکی دو تا را کشت .. شاید هم بیشتر .. هر چه بود .. داشت مشعوف پرواز میشد که مقهور گلوله مختوم شد به خواب ..دیگر جایی میان خواب و بیداری نبود .. خواب بود .. خوابِ خواب .. هیس !
+قابل توجه دوستان فیلم باز .. اگه به فیلم کوتاه ایرانی پیش از انقلاب علاقه مندین یه سر به اینجا بزنین .. فک کنم خوشتون بیاد
+به همت مرد مرده که اصلن هم نمرده یه وبلاگ خوبی راه افتاده به اسم زن پرس .. توی این وبلاگ خانوما و البته آقایون میتونن درباره مشکلات زنان امروز ایران صحبت کنن .. به انتخاب بازدید کننده ها هر روز یک سوال مطرح میشه .. وبلاگ خوبیه و توصیه میکنم بهش سر بزنین .. ضمنا طراحی قالبش کار خودمه 
+یه تبریک اختصاصی به ایرانیان :
فیلم «جدایی نادر از سیمین» ساخته اصغر فرهادی در سی و هفتمین دوره جوایز سزار که به اسکار فرانسوی مشهور است، جایزه بهترین فیلم خارجی را از آن خود کرد.
+باااااااااازم تبریک :
اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی جشنواره فیلم های مستقل آمریکا را به خاطر فیلم جدایی نادر از سیمین از آن خود کرد. به گزارش بی بی سی فارسی برخی منتقدان می گویند این جایزه که به جایزه اسپیریت شهره است می تواند شانس اصغر فرهادی را برای کسب جایزه اسکار که روز یکشنبه برگزار می شود را بیشتر می کند
cilla black............... you're my world
+میگم کل دنیا نگران جنگن غیر از خودمون 
سرخ گشته گونه های آفتاب ؟
در خیالش روی ماهِ ماهتاب .. وَهم جادوی نگاهُ سِحر او
-یاد یکّی بودن از روز ازل ، پیش از اغاز جفا بخش زمان-
در خیالش با مَه شبهای خود
عشقبازی میکند .. گل میدهد .. در پس شرم عمیق بودنش .. چهره اش لون شقایق میشود ..گو فراموش دقایق میشود ..
کم کم اما خواب از درب مجال
میرود تا پای پلک داغ او
در پس کوه بلند انتظار ... آفتاب در خوابُ مَه در آسمان
گرد گردون .. جبر تلخ ُ کام او ........................
شاید خورشید هنوز به زمان عادت ندارد .. آن روزها که زمان نبود ماه و خورشید یکی بودند .. حالا خورشید در انتظار دیدار ماه خوابش میبرد .. هر غروب ..
و ماه ؟ نمیدانم ................شاید سرگرم ستاره ها فراموش کرده آنسوی بودنش بودنی هست
Glorya Gaynor............. I Will Survive

میدود بر جسد صخره و سنگ
باره – در تنگ غروب !
یال – شویان در باد
باد – مویان ، دلتنگ !
آسمان ، تار و عبوس
ابرها را به زمین می بندد !
افق از چین و شیار
گو که پیشانی یک پیر نزار !
باره – تازان و دمان می گذرد
راه – در حال فرار !
بر بلندی ،
پستی !
کو مجالی که مسافر بتکاند دستی !!
"آفتاب"
+ "آفتاب" تخلص پدرم است .
gene pitney.................. backstage

از اینجا متن انگلیسی را بخوانید
ترجمه ی من :
امشب هزاران نفر تشویقم کردند
آهنگهایم را میخوانم .. ستاره ام به روشنایی میدرخشد
تمامش میکنم .. و لبخندی میزنم .. و تعظیمی میکنم
صحنه را ترک میکنم
در پشت صحنه من تنهایم
در پشت صحنه گریه میکنم
تو رفته ای و هر شب گویی کم کم میمیرم
بیرون ؛ روی آن صحنه همچون ستاره ای مینوازم
اینک من مشهورم و بالا رفته ام
یک آدم مشهور احمق که اجازه داد عشق برود
هر شب معشوقهای مختلف ..هر شب کلوبهای مختلف
و هنوز هم در تمام مدت تنها هستم
وقتی عکسهایم را امضا میکنم .. وقتی با من مصاحبه میکنند
نمیتوانم تو را از ذهنم دور کنم
برگرد عشقم .. برگرد به من
چه چیز خوبی در شهرت است ؟ مثل بازیست
حاضرم هر چه دارم بدهم تا دوباره مثل قبل بشوم
پشت صحنه هنوز امیدوارم
صورت خندان تو را ببینم که در پس صحنه در انتظار من هستی
روزهایی از جنس هیچ
آدمهایی از جنس من
خسته ام
خوابم گرفته
کم آوردم .. معمولا کم میارم .. نمیدونم چرا زیاد نمیارم .. اصلن چیو قراره بیارم که کم باشه یا زیاد ؟.. خودمو؟! گاهی خوبم ..گاهی بد .. بیشتر بدم .. نه! با شوهرم مشکل ندارم .. اگه با یکی دیگه ازدواج کرده بودم تا حالا سه طلاقم کرده بود .. بیچاره یاد گرفته چطوری بد بودنامو تحمل کنه.. اما من .. دختر که بودم بابام میگفت بد خلقیام مال کم خونیمه .. هی قرص آهن میداد به خوردم .. ولی انگار اثر نکرد .. بچه دار شدم مامانم گفت مال کمبود ویتامینه .. هی ویتامینای جورواجور دادن به خوردم .. الان فکر میکنن خیلی خوبم .. یاد گرفتم چجوری نقاب بزنم .. آره باید ورزش کنم .. باید برم سر کار .. باید مثل اونوقتا که خانوم معلم بودم و روزم با کلاس زبان و مدرسه پر میشد پرش کنم که .. باید .. آره باید ...... خالیه روزا .. روزای خالی .. روزایی از جنس هیچ .. نیستن انگار .. همین یه روز هی تکرار میشه .. فردا چیه ؟ .. من دارم امروزو هی تکرار میکنم .. دخترم ؟ عاشقمه و منم عاشقشم .. بهترین بهونه برای ادامه ..سیاه میبینم؟ نه! من نقاشم .. همه رنگا رو میبینم .. دیوانه ی رنگم .. دیوانه ی تغییرم .. دیوانه ی دیوانگیم .. جنون .. نیچه درباره دیوانگی .. نیچه .. تاریخ انقضای فلسفش نرسیده ؟ .. تاریخ انقضا گفتم یادم افتاد میگن توی شیر پاستوریزه وایتکس میریزن .. خب اینهمه مرض جدید از کجا میاد ؟ ازین تغذیه های مزخرف .. شاید اگه غذای سالم بخوریم مغزمون درست کار کنه ... از سه نقطه بدم میاد .. ترجیح میدم دو نقطه بذارم .. دو تا پروانه دارن پرواز میکنن .. ریزترین اتفاقات روی چرخش زمین تاثیر میذارن .. دیروز ترسیدم .. حس کردم سبزا دارن میمیرن .. پریروز عصبانی شدم یه دکمه پرت کردم خورد به صفحه تلویزیون (دلم نیومد تلویزیونو بشکونم مگرنه بشقاب هم بود) .. احساس حقارت کردم توی بفتا .. آرتیست لعنتی همه جایزه ها رو درو کرد .. نوش جونش ؟.. باشه .. وراج شدم باز .. حرفام زیاده .. ولی بسه دیگه .. تحملم کردین .
Charles Chaplin........... Limelight





عشق اتفاقی نیست که می افتد و تمام میشود ..... عشق بوده .. هست و می ماند.... همچون روح نامیرای طبیعت ... که لحظه ای حلول میکند .. قلبت را میلرزاند و خونت را داغ میجوشاند و میدواند زیر پوست .. گاه همین است و تکرارش .....و گاه از تو خدا میسازد همچون بانوی سرخ پوش میدان فردوسی .. زنی که معنای عشق شد .. اسطوره ای به ابعاد تهران ..

زمان در پی معنایش میگشت
ومن در پی خودم
هنگامی که حضرتم از عمق چشمان افسونگرش
اوج رضایت یک سِحر داغ را عقاب وار بر کوهستان یخ زده ی احساسم جاری میکرد

گلبرگها به لطافت احساسم غبطه میخوردند
و من آفرودیته ای بودم که برای آغوش خالیش مرثیه میخواند
آدونیس در میان شقایقها خفته بود
مصاحبه با بانوی سرخ پوش میدان فردوسی
و یک موسیقی زیبا به مناسبت این روز
Roberta Flack ....... Killing Me Softly

متن انگلیسی شعر را از اینجا بخوانید
ترجمه ی پر عیب و نقص من :
درد مرا با انگشتانش مینوازد ..... زندگی مرا با کلماتش میخواند ...... با موسیقیش مرا به نرمی میکشد
تمام زندگیم را با کلامش بازگو میکند ....... او با موسیقیش مرا به نرمی میکشد
شنیده ام آهنگهای خوبی میخواند ..... شنیده ام سبک خاصی دارد
پس آمدم تا ببینمش .... و کمی به موسیقیش گوش کنم
او را دیدم .. پسر جوانی بود .. و غریبه ای برای چشمانم
احساس کردم از تب سرخ شده ام .... از جمعیت خجالت کشیدم .....احساس کردم او نامه هایم را پیدا کرده و یک به یک آنها را بلند میخواند
دعا کردم که این کارش را تمام کند ..... اما او کارش را ادامه میداد
طوری میخواند انگار مرا میشناخته ..... و تمام تاریکیهای درونم را
و سپس او به سمت من نگاه کرد ... گویی که من اصلا آنجا نیستم .... و به خواندنش ادامه داد ... واضح و قوی ......................
و این هم هدیه ی اختصاصی من به تمام دوستان نازنینم .. امیدوارم خوشتون بیاد

+ و البته امیدوارم با این سرعت لاکپشتی اینترنت بتونین ببینین
منظور شما از کلمه «آزادي» چيست؟
در پاسخ میگه : "آزادي اقسام متفاوتي دارد، که غالباً نيز دچار سوء تفاهم هاي زيادي مي شود. مهم ترين نوع آزادي، در آن حالتي است که شما بتوانيد همان طور که هستيد باشيد. شما در زندگي روزمره خود دائماً نقش بازي مي کنيد. در نهايت توانايي احساس و تغيير در شما از بين مي رود، چرا که ماسکي به صورت خود زده ايد. تا زماني که تک تک آدم ها در درون خودشان انقلاب نکنند، هيچ انقلابي در مقياس وسيع شکل نمي گيرد. اين اتفاق ابتدا بايد در درون انسان ها بيفتد. "
خیلی ها به جیم موریسون به چشم یک آدم لاابالی نگاه میکنند .. کسی که همیشه مشروب میخورد و مواد مصرف میکرد و خیلی ها مثل من ازش خوششون میاد چون خودش بود و مهم تر از اون حرفهای زیادی برای گفتن داشت .. کسی که دلت میخواد مثل اون باشی اما جسارتشو نداری .. پیشنهاد میکنم فیلم دورز رو ببینین .. الیور استون به حق تونسته تصویری ملموس از جیم موریسون و زندگی عجیبش بده ..عشقی که به پاملا داشت .. احساساتی كه شروع پیدایش آنها به قول خودش حلول روح یك سرخپوست در حال مرگ در سن طفولیت در او بوده ..تحصیلش تو رشته ی سینما و نظر جالبش که میگفت : "جذابیت سینما در ترس از مرگ نهفته است . فیلم ها خالق نوعی ابدیت دروغین اند" و و و و.. آدمی با وسعت روحی جیم موریسون رو نمیشه با چند خط نوشتن بیان کرد
یکی از اشعار جالبش که ترجمه کردم و امیدوارم تونسته باشم درست با مفهوم شعر ارتباط برقرار کنم مثل پیشگویی های جادوگری میمونه که توی عالم خلسه به زبون آورده .. شاید یه جور جریان سیال ذهن باشه اما دلیلی که باعث شد بیشتر متوجه این شعر بشم و راغب به دونستن معناش اخر شعره که نام ایران هم توش میاد .. لینک دانلود اهنگشم میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد .. البته قبلش بگم که این اهنگ مثل آهنگایی که اکثر اوقات میذارم و معمولا همه –حداقل – از ملودی آهنگ خوششون میاد نیست .. اما من با احساس عجیبی که به شخصیت جیم موریسون دارم معمولا صداشو میبلعم و لذت میبرم
when the music's over...... doors

متن انگلیسی را از اینجا بخوانید
و این هم ترجمه ی من :
هنگامی که موسیقی به پایان میرسد ...... نورها را بیرون بکش
و برای موسیقی که بهترین دوست توست .........همانطور که میخواهد روی آتش برقص ....موسیقی تنها دوست توست .....تا پایان!
چشم بپوش از حضور من در رستاخیز ......اعتبارنامه ی مرا به دادگاه بفرست ........من دوستانی در داخل دارم!!!
صورتِ در آینه نخواهد ایستاد ......دخترِ در پنجره نخواهد افتاد
یک مهمانی از دوستان
او فریاد زد : زنده ام .. بیرون منتظرم باش !!!!
پیش از غرق شدن در یک خواب عمیق
میخواهم فریاد پروانه را بشنوم ......برگرد عزیزم .. برگرد میان بازوانم
من از این سردرگمی خسته شدم
این اطراف منتظرم در حالی که گوشم را به زمین چسبانده ام
من صدایی آرام میشنوم
خیلی نزدیک .. خیلی دور .. خیلی نرم .. خیلی واضح
" امروز بیا ................ امروز بیا"
آنها چه کردند با زمین ؟ آنها چه کردند با خواهر زیبای ما؟
ویران کردند .. غارت کردند .. قطعه قطعه کردند .. کتک زدند
او را با چاقوها چسباندند به طلوع
و با حصارها بستند و پایین کشیدند
من صدایی ارام میشنوم
تو هم اگر گوشهایت را به زمین بچسبانی میشنوی
"ما دنیا را میخواهیم و میخواهیمش"
ظلمات در ایران
نور را ببین !
نجاتمان بده ....... مسیح ! ........ نجاتمان بده
![]()
آسمان شفاف کن ... دلم تماشای بی کران می خواهد ...
+Shirley Bassey...... I Who Have Nothing
/bassey%20shirley1465.jpg)
![]()
میگویند بیرون شهر دشت است
میگویند آنسوی دشت برکه است
میگویند آنسوی برکه تپه ایست پر از شقایق
میگویند شبها باریکه های نور مهتاب روی برکه می افتند و نیلوفرها را نوازش میکنند ..میگویند شقایق ها به تلنگر نسیم خمیازه کشان سوی دشت مینگرند و سبزه های دشت ، تر از بارش شبانه شبنم ها را به آغوش کشیده خاطرات خیسشان را مزه مزه میکنند
میگویند آنجا بوی لطافت احساس را کسی به سخره نمیگیرد .. زنجره ها قداست هم آغوشی افکار شهوت زده را به آواز میخوانند .. و گرده ها رقصان تا هم آمیزی سرخ یک گیاه پرواز میکنند .. آنجا برگ آزاد است به همراهی باد .. انجا پروانه ازاد است به بوییدن سنگ .. آنجا .. آنجا ....
وای اهالی میخواهم بروم ................ شهر بوی گریه میدهد .. شهر الوده ی خودخواهیست .. شهر بسته ی افکار بیمار تنگ نظر است .. شهر به مهتابی های فقیر روشن میشود نه به مهتاب .. شهر به رنگ خون عابران پیاده سرخ میشود نه به شقایق .. شهر از لجن جویهای بتنی سبز میشود نه به سبزه ها ..
بر شهر سایه ی مرگ افتاده از دودهای سمی بی رحم .. ابرهای آبی معصوم جای دیگر زندگی میبارند .. و من میخواهم بروم
+پدر یکی از دوستام به علت آلودگی هوا فوت شد .. روحش شاد
+ یه اهنگ امید بخش
Nina Simone ....Tomorrow Is My Turn.



این هم تلاش من در ترجمه ی شعر این آهنگ :
اگر چه برخی ممکن است سعی کنند به ستاره ها برسند
دیگران پشت میله ها به پایان میرسند
آینده چه در چنته دارد؟ هیچ کس از قبل نمیداند
هنوز ما آرزو داریم که حق یافتن تمام کلیدها ی موفقیت را داشته باشیم
آن شعاع فریبنده ی نور که تو را به سوی شادمانی میبرد
فردا نوبت من است
نه دیگر شکی هست و نه دیگر ترسی
وقتی که شانس من بازگردد
تمام این سالها یاد میگرفتم که انگشتانم را از سوختن در امان دارم
فردا نوبت من است
نه دیگر شکی هست و نه دیگر ترسی
فردا نوبت من است برای بدست اوردن و نه از دست دادن
که به زندگی ارزش زندگی کردن را بدهد
اینک این زندگی من است و من زندگی میکنم
و تنها دلخوشی من این است که فردا نوبت من است
اکنون تابستان رفته و تابستان دیگری در حال امدن است
و تو نمیتوانی جلوی گذشت سالها را بگیری حتی اگر بخواهی
هر چند که زمان ممکن است به تو در فراموش کردن گذشته کمک کند
اما عزیزم حالا خیلی دیر است که احساس پشیمانی کنی
آنچه رفته دیگر وجود ندارد
+بی شک فردا نوبت ماست 
+کشتار مردم سوریه .. چین و روسیه بار دیگر پیش نویس قطعنامه شورای امنیت برای اقدام علیه رژیم بشار اسد را وتو کردند !