تبليغاتX
رخداد رخ داد
نیچه:آنچه من نیستم برای من خدا و فضیلت است

ههيشه نمي توان از روي اعتقاد بود شايد بتوان مرد؟!

مي توانم بگويم بي نقص

بازي خوب و سنجيده  نقش اول فيلم كه زير پوستي و كاملا حرفه اي بود مرا بهت زده كرد البته مي دانم كه شايد در اين مورد تا حدودي تبليغاتي نوشتم ولي دوست دارم كسي باشم كه اين فيلم را تبليغ مي كند.

اين فيلم صداي هميشه پنهان درون ما را به تصوير كشيده است و از يك سو استيصال شخصيت هاي فيلم را براي داشتن زندگي دلخواه به نمايش مي گذارد آنجا كه هنگامه ي خوشي فرا مي رسد چيزي براي لذت بردن نيست آن هنگام كه موانع بر چيده مي شود و تو مي خواهي فرياد بكشي ديگر تواني براي فرياد در تو نمانده ...

تو محكومي ابدي هستي به اينكه فرزند زمان و دوران و جامعه ي خويش باشي

 

اين پست يك هديه است كه شما هم از برق چشمان مامور امنيت ملي در سكانس آخر لذت ببريد و هم چون من كمي به درون خود بخزيد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:17  توسط زهرا سخی  | 

به اینجا رسیده ام :

همه ی پرسش های بزرگ مرا رها کرده اند بی هیچ پاسخی

و تنها چیزی که برایم باقی مانده است باز هم سوالات ریزی است که بر تجربه ام صحه می گذارند

 که من بودم  فقط همین بودم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 16:38  توسط زهرا سخی  | 

به کسانی که عشق را فقط جسمانی می بينند و حس را فقط لمس می کنند

اتاق پر از دود بود و او کنار قليان پر از زغالهای قرمز شاهانه نشسته بود با چشمان ريزش از پشت عينک به نقطهای خيره شده بود مرا درآن تاريکخانه ی پر دود  نمي ديد به همه چيز ساعات طولانی بانگاه ثابت و مرموزش خيره  مي شد الا من .شايد پشت دود قليان ناپديد شده بودم روبرويش نشسته بودم از پشت دودها صورت سرخ و عرق کرده وچشمان بی روحش را تعقيب می کردم اتاق برايم کوچک و تنگ شده بود بوی تندقليان وتنباکو فضا را تنگ تر می کرد صورت پر از عرقش بسوی من چرخيد نگاه سنگينش را به من دوخت خودم را جمع کردم وبا حرص و ولع  پکی محکم به  قليان زد. دستانش تنگ چوب قليان را در بر گرفته بود انگار که قليان هم مانند  لحظه لحظه های زندگی اش  از او فراری است و او با زور سعی دارد  او را شريک غم و غصه های ساختگی اش کند نگاهم را از چشمانش دزديدم وبه لبهايش دوختم دنبال لب با ريکش گشتم که پشت دودها به چشم نمی آمد لبهايش سياه شده بود دود قليان را به من نشانه رفت وبا لبهای جمع کرده خود احساس پر از دود خود را  به سوی من رها کرد چشمانم پر ازاشک شد ولی اشکهايم از دود غليظ قليانش نبود برای روح دريده ام  اشک می ريختم مانند گرگی سيری نا پذير  با دندانهای زردش تمام روحم را دريده  بود. چشمهايش هميشه پر از برق شهوت بود و به  هيچ بره ی معصومی رحم نمی کرد. معيار او هميشه شهوتش بود و احساسش؛از انروزی که نا خواسته  خواستمش تمام جسمم به تملکش در آمد و روحم چيزی جدا از جسمم نبود تمام وجودم برای او در جسمم خلاصه می شد

 دوست داشتن را کلمه کلمه برايم ديکته کرد ومن سعی کردم هميشه نمره ی ۲۰ بگيرم تا برايش در عشق هميشه شاگرد اول باشم آنگاه من برای او شدم.

در خصوصی ترين شرايط چيزی به من اختصاص نداشت در خواب هم صدای عشق مرا رها نمی کرد هر چه به او نزديکتر شدم خودم را از خودم دورتر حس کردم يادم رفت که زندگی من برای من نيز معنی می شود خودم را در او ميديدم واو را در گمشده در حيوانيت از او چيزی بيشتر از گرمای شهوت می خواستم او هميشه سردی وجودم را با اغوش گرمش از من بر می چيد و نمی دانست اين کار چقدر عذابم می دهد. نمی فهميد وقتی جسمهايمان در تعامل هم بسر می برند  روحهايمان در تقابل اند تضادی نا مفهوم ؛ دوری ای که ذره ذره شاهدش بودم سکوتی که هر روز فرياد درونم را در خود در بر می گرفت.

 دردنيای  خودم تمامی  اين عشق ناچيز را مرور می کردم ودرون خودم  دنبال عشقی جديد  می گشتم عشق به وجود ؛وجود خودم  نه کسی ديگر نيازی که کسی ديگر نيازی که کسی جز خودم نمی تواند براورده کند ولی او  هنوز  به من خيره خيره نگاه می کند و من ديگر او را نمی بينم لای خاطرات  گذشته ام يا شايد دودهای  اتاق پنهانش می کنم از ميان آنهمه سياهی فقط قرمزی زغالهاست که چشمانم را حريصانه مجذوب خود کرده  آری من نيز مانند آنها می سوزم آتش زغال وجودم را او روشن کرد  می سوزم تا او نيز از شهوت زير آتشهای درونم گر بگيرد و همه ی هستی ام را دود کند و به  سوی خودم فوت کند صدای قل قل قلبش را هميشه احساس  می کنم که هميشه حس می کنم که هنوز تشنه تر  به من نگاه می کند به من که در سکوت خود می سوزم می سوزم تا قلب او قل قل کنان در زير آتش شهوت بتپد و من می سوزم تا روزی به کمال يک زغال يعنی خاکستر برسم و باد آزادی را برايم به ارمغان بياورد و مرا با خود ببرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:5  توسط زهرا سخی  | 

تکراری شده بود نیاز به تغییر داشت پس این مطلب را به این تغییر و  مخاطبان نداشته ام تقدیم می کنم:

از پایان است که آغاز می شود

وقربانی فقط پرتغالی ساده بود

بدون هیچ کلمه ای حتی

از "نیستم"، هست می شود

فقط فاصله ای، شکافی که با خاطرات هم پر نمی شود

انتظار و قدم های زیر باران در سکوت به انتها می رسد

با قدم های خسته ای که از خستگی همیشه خسته فرار می کند

و آخرین پوک همیشه تلخ بود آنگونه که آخرین بوسه

و پایان اینگونه بود که آغاز شد

هر چند تلخ ته کشید

فقط رخ داد

رخ داد

رخ کیش داد و من مات شدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط زهرا سخی  | 

بهار ، سبزی  ، زندگی ! آیا این مفهوم در دفتر همه اذهان همین مصادیق را دارد؟

شاید بتوان در میان جایی دور از دغدغه ها و اضطرابها و هیجا نات این شهر دنبال این مفهومِی بدیل برای  بهار گشت جایی که زمستان بر اذهان چنبره زده و سرسبزی و زندگی در میان خاطرات گذشته رنگ باخته جایی که صدها نفر در آن گرد آمدند که زمستان عمر خود را به انتظار بهاری جاوید به نظاره بنشینند کسانی که گذر سال را می توان در تمام خطوط چهره هایشان خواند سالمندانی که دیگر از گذر سالی به سال دیگر جشن نمی گیرند بچه های پیری که در سالهای آخر عمر یتیم شده اند آنها را سر راه گذاشته اند و به اولین ماشینی که از سوی آنها می گذشت گفتند :دربست خانه سالمندان ...!

آرام آرام از میان د رفلزی وارد فضایی ساکت و مرده می شوم جایی که ارتعاش هیچ صدایی د ر گوشت زمزمه نمی کند از میان درختانی که رد پای بهار روی شاخه های آن خودنمایی می کند می گذرم هیچ کس به استقبال بهار در میان درختان ننشسته بود اما چرا یک نفر هست پیرمردی که تمام تلاشش چرخاندن چرخ های صندلی ای بود که پاهای او را زندانی چرخ   کرده بود ،نشسته بود  و چشم به درختان دوخته بود او به انتظار بهار آمده بود از میان چشمهایش انتظار را می خواندم ولی نه این انتظار بدون شادی برای بهار نبود نمی دانم شاید به انتظار تمام شدن خاطرات بهارهای عمرش نشسته بود و با حسرت به درختان نگاه می کرد شاید برای او که حالا فقط سکاندار این قایق چرخ دار بود او که روزگاری چرخ  زندگی خانواده ای را می چرخاند بهار مفهومی پر از درد داشت از مقابلش می گذرم به چشمانم نگاه می کند نمی دانم او از نگاهم جوان شد یا من از نگاهش پیر شدم ولی نگاهش فرصت ماندن به من نداد از مقابلش گذشتم آرام آرام مانند خاطرات گذشته ی ذهنش .

وارد ساختمان پر از اتاق های تنگ و تخت های فلزی پر سر وصدا شدم از میان هر اتاق آرام گذر می کردم گاهی با سلامی یا که خنده ای یا خسته نباشیدی سکوت اتاق ها را می شکستم  کمتر جوابی مربوط می شنوم گوشهایشان نمی شنود شاید گاهی نگاهی ثابت جواب تمام سوالها و دل جویی های من است نیست در این دنیا شاید هم نمی خواهد باشد نمی دانم برای چه آمدم برای همدردی نیامده بودم نه من همدردشان نبودم قد راست و کشیده ام و قدم های پر توانم برای آنها بیگانه بود آمده بودم که شاید سکوتشان را برای لحظه ای بشکنم و فرصتی بدهم که شاید بگویند و بشنوم خاطراتشان را دردهای بی امانشان را و فریادهای  پنهانشان را  در صدای لرزان از دست این روزگار بی روز و شب ....

بیشتر شان خواب بودند راستش نمی دانم چرا این فصل که زیبایی اش خواب را از چشم ها می زداید آنها را اینگونه بی رمق کرده ! شاید داروهای مسکن مجال بیداری نمی دهند تخت ها پر از آدمهای خسته از زندگی است دیگر نمی روم لحظه ای درنگ ....می نشینم باید بمانم حس عجیبی است اینجا برای این همه آدم های منتظر فرزند شده ام هر لحظه برای هر کدام نقش فرزندی قدردان را بازی می کنم آنگونه که آنها می خواهند حتی برای ثانیه ای و بعد باز کسی دیگر به انتظار سلامم نشسته است  پیرزنی که در کنار پنجره ایستاده سلام می کنم که بی جواب می ماند می گویند از بدو ورود با کسی حرف نمی زند فقط شبها با  گریه و التماس بیدار می شود و بیدار می کند همه آن تن های خفته را ....

پیرمردی که فقط  نگاهم میکند و این بار من چیزی نمی توانم بگویم می خندد و پکی محکم به سیگارش می زند د و باز می خندد و می ترکد بغضم اما و اشک ... نمی دانم نه دلیل خنده ی او را و نه گریه ی خودم را ...

دیگر به انتها رسیدم ،به دنبال انتهای این سالن و اتاقهای پشت سر هم و راه خروجی برای فرار از میان این زمستان بدون بهار می گردم سرما تا استخوانم رسوخ کرده ....

پیرمرد هنوز روی صندلی چرخ دار نشسته از کنارش رد می شوم  رد چشمهایش به قدم هایم ختم می شود به پاهایم که قدم های گذشته اش را در آن می بیند ....

بها ر اینجا قدم نمی گذارد این سبزی و تغییر فصل برای آدمهای اینجا فقط معنای گذشتن بهار زندگی و مرور خاطرات را می دهد و انتظاری برای بهار آینده که شاید برای آنها نه در تغییر فصل باشد بلکه د رتغییر وضع باشد .   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:52  توسط زهرا سخی  |