166
با شب تبانی کرده بود ظلمت ، تا ماه را از برکه بگیرند .. و گرفتند .. برکه پیر بود .. داشت خشک میشد .. دلش به تصویر ماه خوش بود که نور می انداخت در بطنش .. و انگار ماه میشد او و او میشد ماه-به خیالش- .. اما ظلمت حسود بود .. یک شب همه جا تاریک شد به بهانه ی خسوف..برکه بُغ کرد .. چشم چرخاند به امید ماه .. شاید شبحش را ببیند حتی در پس ابر .. اما از ماه خبری نشد .. برکه دق کردُ خشکید .. صبح تنها لجنهای ماسیده بر کف زمین بودندُ جنازه ی چند ماهی از همه جا بی خبر .. و بار دیگر ظلمت برنده شد ...............به همین راحتی !
+ یه ریزه اوضاع روحیم مثل این انیمیشنه شده .. سعی میکنم خوب بشم و برگردم .. ضمنا این انیمیشن کار من نیست
![]()
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:15 توسط آناهیتا
|