از پس پرده چیزی زمزمه میکند ؛ عشق
حجابش تاریک استُ زمخت
نسیمی نمیوزد که پرده را پس بزند
و یا حتی تکانی بدهد
پیش تر ها اواز میخواند *
خوب هم میخواند .. اما تازگی ها زمزمه میکند –نامفهوم-
.. از کی ؟ .. در برابرش زمان معنا ندارد - تنها چند حرف است : ز م ا ن ..... صفحه ی ساعت و عقربه ها تنها چند فرمند .. همین ! اینکه همین حالا شروع به زمزمه کرده یا چند سال است ؟! نمیدانم .. -
گوشم را تیز میکنم .. شاید چیزی بفهمم ازین زمزمه ی گنگ .. اما صدایش آهسته و آهسته تر میشود .. و .. سکوت .. سکوت ؟!
وای عشق ٬ چرا ساکت شدی ؟!
وای عشق ترانه نمیخوانی نخوان .. زمزمه نمیکنی نکن .. ناله ای .. نشانه ای .. اشاره ای ..
وای عشق
از پس این ستر نامبارک هیچ پیداستُ بس
- چنگ می اندازم پس بزنم .. میدوم .. لحظه ها را میدوم .. درین میان پیر میشوم .. گفتم که .. زمان معنی ندارد ..میدوم .. نمیرسم .. نمیرسم حتی به ظلمت حجابش .. در جا میزنم مدام .. بیهوده فضا را میکاوم .. -
تو در برابرمی در پس پرده اما دستانم عاجزند به لمست .. لمس تو بماند به لمس حجابت هم ناتوانم ..
وای عشق
چیزی بگو
یا به نوک انگشت ردی بنداز بر تن بی روح پرده
وای عشق .. وای عشق
بگو که هنوز زنده ای ..
* .. لمیده بر آوازش میرفتم به باغ خوی .. غروب میشد و دوان دوان لقمه ی نان پنیر سبزی به نیش میکشیدمُ در راه بازگشت به خانه با دختر دایی بازی هایمان را مرور میکردیم ..
در کتابخانه ی پدر لای صفحات کتابهای جیبی گم میشدم و عطر لذیذ سفره ی افطاری مادر بود که مرا به خود می آورد ..
نیمه شب بیدار میشدم و چشم میدوختم به آسمان روشن نیمه شب که قاب شده بود با پنجره ی باز سپید منقش به شیشه های رنگی .. تا شهابی ببینم و لذت خواب برایم دو چندان شود .. درین میان پچ پچ نماز شب خواندنهای مادربزرگ بود که لالایی میگفت انگار برای پلکهای سنگینم
صبح زود کنار پنجره باز کوچه مینشستم و گذر گهگاه مردی سوار بر دوچرخه را تماشا میکردم تا پدربزرگ در دستان یخ کرده به سرمای بی رحم خوی که بوی سیگار هم میداد برایم خامه و عسل و نان تازه بیاورد ..
مادر گفت : " عشق هست " و پدر لابلای اشعارش عاشقی یادم داد ...................................
+خوی زادگاه منه :)