آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی ایزدبانو | فروردین ۱۳۹۱

174

معــلق در تکرار مغلظه ی مکرراتـــــــ

و مغلول در تقلــــای بی نتیجه ی رهیدن

و مغلوبِ  تقدیر " هنــــــــــــوز باش " ،

-میسوزانند .. خرده شیشه های لای زخم-

امـــــــا

نوای دلنشین تپش های تند یک تپنده ی  کوچک

و تنظیم بی نقص مغنـــــــی  طبیعتــــــ

نفیر سرود " ادامه " را در جان میدمد

                                                          "پایان"

173

۱.

از ظلام شب زاده شد

و یک روز در تاریکی آغوش شب خواهد آرمید

کسی از لای در نگاه میکند ؟

کسی آنسوی دیوار گوش ایستاده ؟

نه !

بستری از سوسن های سپید میسازد

چرا که یک روز در تاریکی آغوش شب خواهد آرمید

 


۲.

تمامش کن مرا

به  خوابزده ی لحظه ی وداع 

به ظلام بستر سپید مرگ

تنها لکه مانده های ماسیده ی نور آغشته به عطر کافور

 جایی که بر مزار دست می افشانند و پای میکوبند


+مشغول خوندن کتاب "چنین گفت زرتشت" هستم .. توی بخش یکم گفتارهای زرتشت قسمتی هست با عنوان "درباره ی واعظان مرگ" که حین خوندن احساس کردم من هم جزو این دسته هستم .. گاهی خیلی خسته میشم از این دید تاریکم .. نمیدونم کی و چی رو باید مقصر دونست .. اما نیچه به من گفت که این اصلن خوب نیست .. البته باید تا اخرش بخونم .. تا بفهمم غایتم چیست که پی بگیرم و راهم کجاست که در پیش .. "چنین گفت زرتشت" یک کتاب کاملن مقدسه که برای انسان مدرن نازل شده .. البته این نظر منه


+ اگر از کتابی برای همه کس و هیچکس بگذریم .. امشب عجیب هوس اهنگی رو کردم که ترجیح دادم با هم گوش کنیم

you are not alone ........... michael jackson

172

توی یک لحظه .. ناباورانه میسوزی .. نه ! ناباورانه نیست .. دانسته اما ناخواسته میسوزی .. بغض مثل یک غده ی بد خیم میپیچه دور گلوت .. دردت میاد .. اما .. معمولن نمیخوای کسی بدونه چته .. پس سعی میکنی باهاش کلنجار بری .. گاهی گوشه ای .. جایی امن پیدا میکنی .. خودتو خالی میکنی و چشمای سرختو میشوری و برمیگردی .. اما گاهی جایی نیست .. نه برای تخلیه ی اون همه اشک و نه برای شستن اون همه درد .. میجنگی .. به مزخرفترین چیزها فکر میکنی  بلکه نسوزی .. یا درد سوختن یادت بره .. اما .. معمولن میبازی اگه بد بسوزی

+کلن گفتم .. من چیزیم نیست

+احساس میکنم در سال تولید ملی دوستان وبلاگ نویس تولیداتشون کم کم داره رو به افول میره .. یکیشونم من Animated avatar 100x100

+ای بر پدر سرما خوردگی لهنت

Jerry Goldsmith

جری گلدسمیت آهنگساز معروف امریکایی که بعنوان یکی از برجسته‌ترین آهنگسازان فیلم قرن بیستم شناخته شده .. وی در سال ۲۰۰۴ درگذشت .. در طول زندگی هنریش موفقیتهای زیادی کسب کرد همچون :

یک جایزهٔ اُسکار برای موسیقی متن فیلم پاپیون و پنج جایزهٔ اِمی .. هفده نامزدی جایزهٔ اسکار، پنج نامزدی جایزهٔ گرمی،چهار نامزدی جایزهٔ بفتا و نه بار نامزدی گلدن گلوب

از آثار او میشود به موسیقی متن فیلمهایی چون :

 فرار از سیاره میمونها، طالع نحس، فرار لوگان، كاپریكورن یك، گذرگاه کاساندرا ٬ پاپیون ٬ بیگانه، نبرد نهایی، كاشفان، فضای درون، همیشه جوان، رستاخیز، نیروی هوایی یك، مارشالهای آمریكایی، مامی، شكار، مرد تو خالی و مزد همه ترسها اشاره كرد


و این هم دو اثر زیبای جری گلدسمیت تقدیم به شما

papillon

the cassandra crossing


+فیلم پاپیون رو اگه ندیدین حتمن پیشنهاد میکنم ببینید ولی گذرگاه کاساندرا فقط موسیقیش قشنگه

171

گزلیک به دست پرید وسط چارسوق بازار .. مست بود لا مصب .. خون جلو چشماشو گرفته بود .. بهونه میخواس تیزی رو یه جا فرو کنه .. یکی بدتر از خودش از تیمچه عربده کشون اومد که آآآآآی نفس کش چرا ناموس ملتو میترسونی ؟! .. زدنو کشتن همدیگه رو .. تموم شد

چرت نگفتم .. اینو گفتم که بگم همه یه جوراییمون میشه که وقتی حال همو میگیریم خنک میشیم ..اصلن آدمیزاد مرض دار به دنیا میاد و مرض دار هم از دنیا میره ..

اگه بخوام ارذلونی حرف نزنم .. باید بگم : انگار وقتی نباشی برای خودتم با ارزش تری .. مثل همه ی اون چیزایی که به دست نمیان .. نه .. بازم مشکل کلماتن که نمیتونن منظورمو توضیح بدن .. کلمات ؟ .. راستی چرا قراردادا رو عوض نکنیم ؟ مثلن خوب بشه بد و بد بشه خوب ؟ .. دیگه دارم چرت میگم .. باید بخوابم .. باید این وبلاگ هم بخوابه .. اگه خوابش ابدی نشد برمیگردم و اگه شد .. که هیچ

 

170 ........ کیمیا

کیمیا

نفس منه این پرنسس کوچولو


+نپرسین جریان گوشای خرگوشه چیه که خودمم نمیدونم


ای شرقی غمگین ................ فریدون فرخزاد

 

ای شرقی غمگین بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره

ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید

ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین زمستون پیش رومه
با من اگه باشی گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه

ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

 

169

از پس پرده چیزی زمزمه میکند ؛ عشق

حجابش تاریک استُ زمخت

نسیمی نمیوزد که پرده را پس بزند

و یا حتی تکانی بدهد  

پیش تر ها اواز میخواند *

خوب هم میخواند .. اما تازگی ها زمزمه  میکند –نامفهوم-

 .. از کی ؟ .. در برابرش زمان معنا ندارد - تنها چند حرف است : ز م  ا ن ..... صفحه ی ساعت و عقربه ها تنها چند فرمند .. همین ! اینکه همین حالا شروع به زمزمه کرده یا چند سال است ؟! نمیدانم .. -

گوشم را تیز میکنم .. شاید چیزی بفهمم ازین زمزمه ی گنگ .. اما صدایش آهسته و آهسته تر میشود .. و .. سکوت .. سکوت ؟!

وای عشق  ٬ چرا ساکت شدی ؟!

وای عشق ترانه نمیخوانی نخوان .. زمزمه نمیکنی نکن .. ناله ای .. نشانه ای .. اشاره ای ..

وای عشق

از پس این ستر نامبارک هیچ  پیداستُ بس

- چنگ می اندازم پس بزنم .. میدوم .. لحظه ها را میدوم .. درین میان پیر میشوم .. گفتم که .. زمان معنی ندارد  ..میدوم  ..  نمیرسم .. نمیرسم حتی به ظلمت حجابش .. در جا میزنم مدام .. بیهوده فضا را میکاوم .. -

 تو در برابرمی در پس پرده اما دستانم عاجزند به لمست .. لمس تو بماند به لمس حجابت هم ناتوانم ..

وای عشق

چیزی بگو

یا به نوک انگشت ردی بنداز بر تن بی روح پرده

وای عشق .. وای عشق

بگو که هنوز زنده ای ..

 


* .. لمیده بر آوازش میرفتم به باغ خوی  .. غروب میشد و دوان دوان لقمه ی نان پنیر سبزی به نیش میکشیدمُ در راه بازگشت به خانه با دختر دایی بازی هایمان را مرور میکردیم ..

 در کتابخانه ی پدر لای صفحات کتابهای جیبی گم میشدم و عطر لذیذ سفره ی افطاری مادر بود که مرا به خود می آورد ..

نیمه شب بیدار میشدم و چشم میدوختم به آسمان روشن نیمه شب که  قاب شده بود با پنجره ی باز سپید منقش به شیشه های رنگی .. تا شهابی ببینم و لذت خواب برایم دو چندان شود .. درین میان پچ پچ نماز شب خواندنهای مادربزرگ بود که لالایی میگفت انگار برای پلکهای سنگینم

صبح زود کنار پنجره باز کوچه مینشستم و گذر گهگاه مردی سوار بر دوچرخه را تماشا میکردم تا پدربزرگ در دستان یخ کرده به سرمای بی رحم خوی که بوی سیگار هم میداد  برایم خامه و عسل و نان تازه بیاورد ..

مادر گفت : " عشق هست " و پدر لابلای اشعارش عاشقی یادم داد  ...................................


+خوی زادگاه منه :)