قدم میزنم ؛ روزها را
به چلًه نشسته بودم
قدم هایم درد میکردند ، روزهایم اندوهگین بودند
آسمانم کبود شده بود
و راوی روایتش را در گوشم فریاد میزد
میگفتم : " بی انصاف ! نجوا کن "
ولی صدایش را بلند تر میکرد
میگفت : " یک روز باد وزیدُ قایقت را هُل داد ،
تو _حتًی_پارو هم نمیزدی
تو _حتًی _او را نمیدیدی
که زیر طغیان امواج سرنوشت
نفسش بندآمده ، دستُ پاهایش سست شده ، شاید مرده ، کاش میمرد
لعنت به او که قایقت را دید ، با چشمان نفرینی اش زل زد به تو
دستش قلم را رها کردُ گوشه ی قایقت را گرفت
بالا آمد تا خودت ولی ، ولی ..... "
راوی می میرد ؛ آنقدر فریاد زد که خون بالا آوردُ مُرد
نگاهش میکنم ، مرگش برایم عادی شده!
" گفتم که فریاد نزن ! نگفتم ؟! "
......
من روزهایم را قدم میزنم و
قدم هایم هنوز درد میکنند