آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی ایزدبانو

نمینویسم

نه نوشتنم سودی‌ دارد و نه نقاشی کردنم فایده ای! لابلای این همه مصیبت دلم به هیچ چیز خوش نمیشود ، دارم سقوط میکنم .. این بار بی صدا و بدون ترس، چه تماشایی خواهد شد این فروپاشی، جایی که حتی عذاب وجدان هم قدرتی ندارد

همه موانع را شکست داده ام و خودم را ...

خود را ویران میکنم .. در آتشی که خود خواسته افروخته ام، می‌سوزم و نابود میشوم

مادر

مادرم در غروب سیزدهم آبان ماه رفت.

چهل روز صبوری کردم و بازنگشت، دلتنگ نگاه مهربان و نگرانش هستم.

امروز لباس هایش را جمع میکردم، پارچه هایی که با هم خریده بودیم و با هم به خیاطی برده بودیم و با هم در میهمانی ها پوشیده بودیم چقدر برایم غریبه بودند

سالها از روزهای با هم بودنمان گذشته

این اواخر من خودم هم نبودم تا چه برسد که با هم باشیم، اما مادر خودش بود همان منبع عشق ، همان که حالا نیست و تو گویی بی پناه شده ام، بی دفاع در برابر دنیا و ناتوان در برابر همه چیز.

ظاهراً قوی هستم، مرا ببینی میگویی احسنت به این قدرت! اما وقتی مادر را زیر خاک گذاشتند من همان جا تمام شدم.

گاهی دلت میخواد همه ساکت بشن و در اعماق سکوت دفن بشی و گاهی آرزو میکنی با یک نفر ، یکی که تو رو قضاوت نمیکنه، بهت گوش می‌کنه و باورت می‌کنه حرف بزنی... 

عجیبه که چنین آدمی روی زمین پیدا نمیشه نه برای من و نه برای تو 

دوباره حمله های عصبی در سکوت با دستانی منقبض، با ذهنی ناتوان در تمرکز و خاطراتی در حال محو شدن.

درد دارم

ناباورانه نگاه میکنم 

بر من چه گذشته که اینچنین درمانده شده ام

 لعنت به همه چیز . لعنت به ...

عادت

به مرور زمان همه چیز عادی می شود

مثل تماشای رفتنِ آدم ها،

و شنیدن صدای دور شدن قدمهایشان!

همچون خُرد شدن برگهای پائیز؛

که نام خِش خِش بر آن گذارده اند،

_شاید شاعرانه جلوه کند_

یا مرهمی باشد بر وجدان عاشقانی که

در آغوش هم _ و در عبور از کوچه ها_

مُثله شدنِ برگهای پائیزی

وجدانشان را می آزُرَد!

ای کاش باران بزند بر تنِ برگهای خشکیده

تا تنشان صدای خُرد شدن ندهد،

ولی

کو تا پائیز؟!

ظهر تابستان است انگار

آفتاب تیزتر می تابد؛ به قصد سوزاندن

دود سیگار خوش رقصی می کند

شمعدانیِ کنار پنجره کام می خواهد

و عجیب تر از همیشه

میانِ دود و گرما 

برای زنده ماندن اصرار می ورزد

شمعدانی قد کشیده،

و خود را چسبانده به شیشه

برای پرستش آفتابِ داغ _ انگار_

او خوب می داند؛ که شب در راه است،

و از تاریکی گریزی نیست!

تکه هایم را باید جمع کنم، دوباره بهم بچسبانم.. هنوز تا پایان راه مانده، زمان اندک است و کارهای ناتمامم بسیار..

التهاب شب‌های بهار

بهار اگر آبستنِ رویش ها باشد،

پس غریب نیست التهاب احساساتِ داغ در پاییز و زمستان! 

و مجسم شدنِ کلماتی چکیده از اندیشه های شبگردانِ بی حوصله،

که برای اغوا کردن _ نه عاشقی کردن _ شعر می سرایند،

آنان که برای دیدنِ خود در آینه های بزرگنما 

تمام این سطوح صیقلی را مُشتی لکاته می پندارند،

آینه هایی متبرک از عشق و احساساتی ظریف و شکننده 

که به آسانی با فرود آمدن هر  سنگریزه ای بر تنِ بیمار و پیرشان می شکنند...

 

 

 

 

 

 

چلچله ها کوچ می کنند

هر سالُ همیشه ،

اما تنها 

یک چلچله جا می ماند !

همان که امتداد افق را

خط میزند ،

به هزارُ یک پرواز مورب ...

نارنج ها را چیده ام 
دستم به آن بالاها نمیرسد ، دامنم پر شده .. از گوشه ی دامنم نارنجها یکی یکی میغلتند روی زمین ، هر چه روی پنجه هایم خودم را بالا تر میکشم نارنجها تندتر می افتند .. خورشید نارنجی شده ، نیت کرده غروب کند .. شب از خط افق دارد بنفش ها را میپاشد سمت خورشید .. من نگران نارنج ها هستم و دلم مانده پیش آن بالایی ها .. تاریک که شود فانوس نفتی را روشن میکنم ، نردبان را هم می آورم .. من باید تمام نارنجهای رسیده را بچینم

سکوت میکنم 
چند کبوتر چاق 
با پاهای سرخ و غبغبهای بادکرده
در پس پنجره ی روبرو نشسته اند 
 گربه ام با چشمان آبی و تیز 
از پس توری نگاهشان میکند 
کبوترها گرسنه اند و تشنه ، 
خورشید داغتر میتابد 
مردمک عمودی چشمانش تنگ تر از همیشه 
کبوترها را در خود جا میدهد 
آفتاب تیزتر میتابد و گربه ام خوابش میگیرد 
دود سیگار
خوش رقصی میکند 
شمعدانی کام میخواهد 
و عجیب تر از همیشه
 برای زنده ماندن اصرار میورزد
مثل من و نقاشی هایم 

شمعدانی خودش را چسبانده به پنجره 

برای پرستش آفتاب 

ولی شب در راه است 

شمعدانی میداند 

 
از تاریکی گریزی نیست ؟!


در تار و پودمن تنیده پیچش
تکه سایه ای که مرا نمیبیند 
 و در آینه اش
 خود را تماشا میکند 
من رویا  نمیبینم 
خوابهایم عجیب شده 
در خواب به زبان لاتین حرف میزنم 
در بازار مکاره قدم میزنم 
و سوسک بالدار بزرگی به من حمله میکند 
پیف پاف ! هنوز زنده هست و جان نمیدهد 
ارتعاش شاخکهایش تنم را میلرزاند 
و بعد 
کابوس حضور سرد یک شبح
تکرار میشود
 که
 میخندد 
میخندد 
میخندد 
و خوابهای آشفته ی دردناک 
ای کاش ها را میشکنند 
بغضی گلو را میفشرد 
کاش میشد زمان را نگه نداشت 
در جایی از مغز ، در پستویی خاک آلود 
جایی که هر چه گردگیری میکنی 
باز هم شبح ، یا تصویرش یا تصوّرش 
چه فرقی میکند 
او هنوز میخندد 
و بغضی دردناک 
بی رحمانه گلو را میفشرد

اختلال ناخوشی پیشاقاعدگی (PMDD)حالتی بسیار شدیدتر از سندرم پیشاقاعدگی (PMS)

تخمک بالغ ؛ آماده ی باروری ، 
استروژن و پروژسترون این دو هورمون مقدّس افزایش یافته برای استحکام دژ ِ رحم ؛
 و تو -بی خبراز حقیقت ِ ماجرا - دلبرانه رفتار میکنی .. لقاحی صورت نمیگیرد .. تخمک عزیز کرده ، طرد می شود  .. جسم زردِ نومید و اقدام به قتل نفس ، ترشح پروژسترون قطع میشود .. دفع تخمک و  ریزش دیواره ی رحم و قاعدگی ..
این قاعدگی ، این میلِ به تداومِ نسل ، در تضاد میشود با اختلالِ ملالِ پیشا قاعدگی - همان دوره ای که طبیعت با تمسخر به اشکهایت می نگرد -
 گاهی هجوم عوامل بیرونی - همچو تحمل آدمهای یخزده با خنده های تصنًعی به هزلیاّت چرند - ترشح کورتیزول را بیشتر میکند .. گیرنده های پروژسترون مسدود میشوند و عملکرد تنها ناجی دوران درد و خونریزی دچار اختلال میشود .. اینجاست که از هم آغوشی افسردگی و ملال زنی زاده میشود که باید از او فاصله گرفت .. این اختلال روانی-تنانی ، این زاده شدن  برای زادن ، این بازی مزخرف طبیعت ... و دوباره ، از نو ، استروژن ترشح می شود
تخمک گذاری با موفقیت انجام میگیرد .. جسم زرد پروژسترون عزیز را باز تولید میکند و باز دیواره ها برای ادامه ی مقوله ی زیست مستحکم میشوند .. و باز چرخه ی قاعدگی و باز و ..... تا یائسگی .

خانوم دالووی ، دلم گرفته .. دلم یه خواب عمیق میخواد که توش پر از رویاهای شیرین باشه .. خانوم دالووی ! تو چطور میتونستی افکارت رو کنترل کنی ؟ در ذهنت "پیتر " جولان می داد ولی وقتی وارد گلفروشی شدی ، به قول خودت همه ی این "مزخرفات " را به کمک عطر و بوی گلها تونستی پس بزنی ! " کلاریسا " قوی بود یا احمق ؟ چرا " سپتیموس" قربانی شد ؟ چرا خود "کلاریسا " نباید می مرد ؟ چرا خالقت تو را زنده نگه داشت ولی خودش با جیبهای پر از سنگ در آغوش رودخانه ی "اوز" خودش را کشت ؟ چرا تو ماندی ؟ 

 

نه خانوم دالووی ، دیگر اجازه نمیدهم بیمار شوم و مثل خالق تو به مدد سنگ و آب به سمت پایان بروم .. نه ! از مرز چهل گذشته ام و باید قدرت کنترل من را داشته باشم .. در دیار شما " به چلّه نشستن " هست ؟! اینجا _در گذشته های دور_ عارفان چهل روز مراقباتی انجام میدادند و ایمان داشتند که بعد از آن به معرفت می رسند .. من هم وقتی از مرز چهل گذشتم نگاهی به روزهای پشت سرم انداختم و دیدم وا اسفا ! اینکه بر من گذشته _بهتر که بگویم آنچه خودم بر خودم گذراندم _ و زخمهایی که تحمل کردم و باز زنده ماندم  .. به قول " هادی صداقت" جان : "

در زندگي زخمهايی هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته می خورد و می تراشد. 
اين دردها را نمی شود به كسی اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه اين دردهای باورنكردنی را جزو اتفاقات و پيش امدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر كسی بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی ممی كنند ان را با لبخند شكاك و تمسخراميز تلقی كنند.
زيرا بشر هنوز چاره و دوایی برايش پبدا نكرده و تنها داروی فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسيله ی افيون و مواد مخدره است ولي افسوس كه تاثير اين گونه داروها موقت است و پس از مدتی  به جای تسكين بر شدت درد می افزايند..." 

بی روایتی

سردردهایش مسری بوده انگار .. باید یک بسته بروفن بخرم .. حسادت را درمان کنم .. به بازی ها فکر نکنم .. به سکوت فکر کنم ، به خلإ ، به هیچ .

سلام خانوم دالووی

صد سال پیش .. تو ! 

 

کلیشه ها را شکستی _کلمه ی کلیشه هم کلیشه ای شده _ 

آزادتر از هر موجودی نوشتی ؛ انگار نه انگار که تو یک " زن " هستی !!!

نوشتی و کلمات رقصیدند و تو ساز زدی و آنها خود را با ساز تو هماهنگ کردند .. هم آهنگ ! 

"خانوم دالووی" ! "بانوی در آینه" !

خالق" اتاق جیکوب" !خالق حقیقی" شب و روز "!

نویسنده ی نوول "لکه ای بر دیوار" ! 

مسیر را به من هم نشان بده ...... 

+از نوشته های روزهای تاریک دخمه 

هنوز _انگار_ نقش خندهایت است
که از لابلای اوراق کهنه 
سرک میکشند 
_دلم غنج می رود _
چه ضعیف میشوم ، دستانم یخ میکنند 
توده ی گوشتی کوچک درون سینه ام تندتر می تپد

_همه را یکجا یادم رفته بود _ و من ،

تازه می شوم ؛ شانزده ساله ! با نشاط !
شبیه خودت ؛ وقتی میخندی 

 

خنده هایت را
کاش نمیچیدم ،
مبادا خشک شوند ! 
مبادا خشک شوم !

تو را میشکنم ؛ آنگونه که خودت خواستی 

افکارم را میشورم ، شاید تصویر خنده هایت پاک شود ! شاید !

حقیقت را به خواب میسپارم و

هنگام دیدار ، روی پلکهایم نقش چشمانم را میکشم 

مبادا ! مبادا در عمق آن قطره اشک جاویدان 

انعکاس بودنت را ببینی 

در چشمانم نگاه نکن ! فقط صدایم را گوش کن !

از شکستنت خواهم گفت ؛ آنگونه که خودت خواستی .....

 

امروز چه خوب بود ، زیر بارون . خیابون انقلاب . تنها قدم زدن . من با خودم و سیگار خیسم که با معرفت بود و تا دم سطل زباله ای که میخواستم اونجا ازش جدا بشم _ روبروی شمسه _ ، همراهم اومد و خاموش نشد و کام داد . من و خودم و سیگار بامعرفت ، بارون و خیابون انقلاب . اینهم یه جور لذت بردن هست اگه راز زندگی التذاذه !

 

قدم میزنم ؛ روزها را 

 

به چلًه نشسته بودم

قدم هایم درد میکردند ، روزهایم اندوهگین بودند

آسمانم کبود شده بود

و راوی روایتش را در گوشم فریاد میزد 

میگفتم : " بی انصاف ! نجوا کن "

ولی صدایش را بلند تر میکرد

میگفت : " یک روز باد وزیدُ قایقت را هُل داد ،

تو _حتًی_پارو هم نمیزدی 

تو _حتًی _او را نمیدیدی 

که زیر طغیان امواج سرنوشت 

نفسش بندآمده ، دستُ پاهایش سست شده ، شاید مرده ، کاش میمرد  

لعنت به او که قایقت را دید ، با چشمان نفرینی اش زل زد به تو 

دستش قلم را رها کردُ گوشه ی قایقت را گرفت 

بالا آمد تا خودت ولی ، ولی ..... " 

راوی می میرد ؛ آنقدر فریاد زد که خون بالا آوردُ مُرد 

نگاهش میکنم ، مرگش برایم عادی شده!

" گفتم که فریاد نزن ! نگفتم ؟! "

                      ......

من روزهایم را قدم میزنم و

قدم هایم هنوز درد میکنند 

با چشمان باز خواب میبینم .. ناباورانه نگاهت را میبوسم .. خنده هایت را _که بیمارشان بودم_ میچینم میگذارم لای کتاب روایتهایم ، دلم که تنگ شود دزدکی نگاه میکنم .. حقیقت مال تو ! با آن کلنجار برو .. ولی رؤیا مال من ! با آن زندگی میکنم

برای تازه شدن باید درد کشید ، ولی عمر درد هم کوتاه است مثل عمر ما 

دگردیسی آسان نیست ، شفیره های ضعیف می میرند .. قوی ترها درد می کشند تا پیله را بشکافند .. ولی چه لذتی دارد پروانه شدن حتی به عمری  یک روزه !

 

 

 

تو بگو ! کسی را دیده ای بیشتر از یک روز _امروز_زندگی کند ؟!

بهار قرار است بیاید و من قرار گذاشته ام تازه شوم ، افکاری که آزارم میدهند روانه ی کیسه زباله میکنم .. تحمل دخمه ی تاریکم کافیست ، بدنم نیاز به هوای تازه و آفتاب دارد ، بیرون میروم هر چند که میدانم زخم میخورم ولی من مجبورم به این انتخاب .. این روزها دلتنگ پدرم ، چقدر خوب میتوانست با دادن چند کتاب جلد شده در روزنامه حالم را خوب کند .. چقدر دلم جوانی مادرم را میخواهد ، تا دستم را بگیرد ببرد موزه ملی و سرگرمم کند .. مادر پیر شده ، پادرد دارد و من به بیرون دخمه مینگرم ، بهار در راه است میروم به استقبالش 

چه خوب که هنوز گوشه ای امن دارم برای نوشتن ، وبلاگم را خاک گرفته باید گوشه کنارش را گردگیری کنم .. میدانم مهمانی نخواهم داشت اما میتوانم در این گوشه ی دنج از تنهایی خودم لذت ببرم و تنهایی چه دلپذیر است وقتی به آن نیاز داری 

گاهی باید لبها را دوخت و هیچ نگفت .. گاهی باید احساس را افسار زد .. همه ی آدمها شبیه بهم هستند و باید این را باور کرد تا درد نکشید  ذات رابطه درد است ، ذات رابطه درد است ، ذات رابطه درد است .. راز جهان لذت نیست بلکه پذیرفتن تمام دردهای عالم است 

همین امروز یک نفر مرد ، یک نفر همسن و سال من ، یک نفر که خودش خواست بمیرد و مرد . .. به همین سادگی و صد سال دیگر در چنین روزی کسی یادش نمی آید که یکی همسن و سال من امروز مرد و تمام شد و دیگر نیست .

روزهای عجیبی در راهند ، روزهایی پر از زندگی .. و من به استقبال روزهایی رنگین میروم