171
گزلیک به دست پرید وسط چارسوق بازار .. مست بود لا مصب .. خون جلو چشماشو گرفته بود .. بهونه میخواس تیزی رو یه جا فرو کنه .. یکی بدتر از خودش از تیمچه عربده کشون اومد که آآآآآی نفس کش چرا ناموس ملتو میترسونی ؟! .. زدنو کشتن همدیگه رو .. تموم شد
چرت نگفتم .. اینو گفتم که بگم همه یه جوراییمون میشه که وقتی حال همو میگیریم خنک میشیم ..اصلن آدمیزاد مرض دار به دنیا میاد و مرض دار هم از دنیا میره ..
اگه بخوام ارذلونی حرف نزنم .. باید بگم : انگار وقتی نباشی برای خودتم با ارزش تری .. مثل همه ی اون چیزایی که به دست نمیان .. نه .. بازم مشکل کلماتن که نمیتونن منظورمو توضیح بدن .. کلمات ؟ .. راستی چرا قراردادا رو عوض نکنیم ؟ مثلن خوب بشه بد و بد بشه خوب ؟ .. دیگه دارم چرت میگم .. باید بخوابم .. باید این وبلاگ هم بخوابه .. اگه خوابش ابدی نشد برمیگردم و اگه شد .. که هیچ
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 3:36 توسط آناهیتا
|