توی یک لحظه .. ناباورانه میسوزی .. نه ! ناباورانه نیست .. دانسته اما ناخواسته میسوزی .. بغض مثل یک غده ی بد خیم میپیچه دور گلوت .. دردت میاد .. اما .. معمولن نمیخوای کسی بدونه چته .. پس سعی میکنی باهاش کلنجار بری .. گاهی گوشه ای .. جایی امن پیدا میکنی .. خودتو خالی میکنی و چشمای سرختو میشوری و برمیگردی .. اما گاهی جایی نیست .. نه برای تخلیه ی اون همه اشک و نه برای شستن اون همه درد .. میجنگی .. به مزخرفترین چیزها فکر میکنی  بلکه نسوزی .. یا درد سوختن یادت بره .. اما .. معمولن میبازی اگه بد بسوزی

+کلن گفتم .. من چیزیم نیست

+احساس میکنم در سال تولید ملی دوستان وبلاگ نویس تولیداتشون کم کم داره رو به افول میره .. یکیشونم من Animated avatar 100x100

+ای بر پدر سرما خوردگی لهنت