بهار قرار است بیاید و من قرار گذاشته ام تازه شوم ، افکاری که آزارم میدهند روانه ی کیسه زباله میکنم .. تحمل دخمه ی تاریکم کافیست ، بدنم نیاز به هوای تازه و آفتاب دارد ، بیرون میروم هر چند که میدانم زخم میخورم ولی من مجبورم به این انتخاب .. این روزها دلتنگ پدرم ، چقدر خوب میتوانست با دادن چند کتاب جلد شده در روزنامه حالم را خوب کند .. چقدر دلم جوانی مادرم را میخواهد ، تا دستم را بگیرد ببرد موزه ملی و سرگرمم کند .. مادر پیر شده ، پادرد دارد و من به بیرون دخمه مینگرم ، بهار در راه است میروم به استقبالش