نه خانوم دالووی ، دیگر اجازه نمیدهم بیمار شوم و مثل خالق تو به مدد سنگ و آب به سمت پایان بروم .. نه ! از مرز چهل گذشته ام و باید قدرت کنترل من را داشته باشم .. در دیار شما " به چلّه نشستن " هست ؟! اینجا _در گذشته های دور_ عارفان چهل روز مراقباتی انجام میدادند و ایمان داشتند که بعد از آن به معرفت می رسند .. من هم وقتی از مرز چهل گذشتم نگاهی به روزهای پشت سرم انداختم و دیدم وا اسفا ! اینکه بر من گذشته _بهتر که بگویم آنچه خودم بر خودم گذراندم _ و زخمهایی که تحمل کردم و باز زنده ماندم .. به قول " هادی صداقت" جان : "
در زندگي زخمهايی هست كه مثل خوره در انزوا روح را اهسته می خورد و می تراشد.
اين دردها را نمی شود به كسی اظهار كرد چون عموما عادت دارند كه اين دردهای باورنكردنی را جزو اتفاقات و پيش امدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر كسی بگويد يا بنويسد مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی ممی كنند ان را با لبخند شكاك و تمسخراميز تلقی كنند.
زيرا بشر هنوز چاره و دوایی برايش پبدا نكرده و تنها داروی فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسيله ی افيون و مواد مخدره است ولي افسوس كه تاثير اين گونه داروها موقت است و پس از مدتی به جای تسكين بر شدت درد می افزايند..."
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 11:10 توسط آناهیتا
|