سکوت میکنم
چند کبوتر چاق
با پاهای سرخ و غبغبهای بادکرده
در پس پنجره ی روبرو نشسته اند
گربه ام با چشمان آبی و تیز
از پس توری نگاهشان میکند
کبوترها گرسنه اند و تشنه ،
خورشید داغتر میتابد
مردمک عمودی چشمانش تنگ تر از همیشه
کبوترها را در خود جا میدهد
آفتاب تیزتر میتابد و گربه ام خوابش میگیرد
دود سیگار
خوش رقصی میکند
شمعدانی کام میخواهد
و عجیب تر از همیشه
برای زنده ماندن اصرار میورزد
مثل من و نقاشی هایم
شمعدانی خودش را چسبانده به پنجره
برای پرستش آفتاب
ولی شب در راه است
شمعدانی میداند
از تاریکی گریزی نیست ؟!
در تار و پودمن تنیده پیچش
تکه سایه ای که مرا نمیبیند
و در آینه اش
خود را تماشا میکند
من رویا نمیبینم
خوابهایم عجیب شده
در خواب به زبان لاتین حرف میزنم
در بازار مکاره قدم میزنم
و سوسک بالدار بزرگی به من حمله میکند
پیف پاف ! هنوز زنده هست و جان نمیدهد
ارتعاش شاخکهایش تنم را میلرزاند
و بعد
کابوس حضور سرد یک شبح
تکرار میشود
که
میخندد
میخندد
میخندد
و خوابهای آشفته ی دردناک
ای کاش ها را میشکنند
بغضی گلو را میفشرد
کاش میشد زمان را نگه نداشت
در جایی از مغز ، در پستویی خاک آلود
جایی که هر چه گردگیری میکنی
باز هم شبح ، یا تصویرش یا تصوّرش
چه فرقی میکند
او هنوز میخندد
و بغضی دردناک
بی رحمانه گلو را میفشرد