نارنج ها را چیده ام 
دستم به آن بالاها نمیرسد ، دامنم پر شده .. از گوشه ی دامنم نارنجها یکی یکی میغلتند روی زمین ، هر چه روی پنجه هایم خودم را بالا تر میکشم نارنجها تندتر می افتند .. خورشید نارنجی شده ، نیت کرده غروب کند .. شب از خط افق دارد بنفش ها را میپاشد سمت خورشید .. من نگران نارنج ها هستم و دلم مانده پیش آن بالایی ها .. تاریک که شود فانوس نفتی را روشن میکنم ، نردبان را هم می آورم .. من باید تمام نارنجهای رسیده را بچینم