ظهر تابستان است انگار

آفتاب تیزتر می تابد؛ به قصد سوزاندن

دود سیگار خوش رقصی می کند

شمعدانیِ کنار پنجره کام می خواهد

و عجیب تر از همیشه

میانِ دود و گرما 

برای زنده ماندن اصرار می ورزد

شمعدانی قد کشیده،

و خود را چسبانده به شیشه

برای پرستش آفتابِ داغ _ انگار_

او خوب می داند؛ که شب در راه است،

و از تاریکی گریزی نیست!