ظهر تابستان است انگار
آفتاب تیزتر می تابد؛ به قصد سوزاندن
دود سیگار خوش رقصی می کند
شمعدانیِ کنار پنجره کام می خواهد
و عجیب تر از همیشه
میانِ دود و گرما
برای زنده ماندن اصرار می ورزد
شمعدانی قد کشیده،
و خود را چسبانده به شیشه
برای پرستش آفتابِ داغ _ انگار_
او خوب می داند؛ که شب در راه است،
و از تاریکی گریزی نیست!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 19:21 توسط آناهیتا
|