به مرور زمان همه چیز عادی می شود

مثل تماشای رفتنِ آدم ها،

و شنیدن صدای دور شدن قدمهایشان!

همچون خُرد شدن برگهای پائیز؛

که نام خِش خِش بر آن گذارده اند،

_شاید شاعرانه جلوه کند_

یا مرهمی باشد بر وجدان عاشقانی که

در آغوش هم _ و در عبور از کوچه ها_

مُثله شدنِ برگهای پائیزی

وجدانشان را می آزُرَد!

ای کاش باران بزند بر تنِ برگهای خشکیده

تا تنشان صدای خُرد شدن ندهد،

ولی

کو تا پائیز؟!